چاچ

فهرست

فهرست

آرايه هاي ادبي.. 1

انواع آرايه هاي ادبي.. 2

صنايع بديع. 2

مهمترين آرايه هاي لفظي صنايع بديع. 3

تسميط (به رشته كشيدن) 3

رد العجز علي الصدر يا تصدير(بازآوردن) 3

تكرار. 3

جناس (همسان بودن) 3

اشتقاق.. 5

سجع(آواز كبوتر) 6

واج آرايي (نغمة حروف) 7

اسلوب معادله. 7

مهمترين آرايه هاي معنوي صنايع بديع. 8

تلميح (اشاره كردن به چيزي) 8

تضمين.. 8

ارسال المثل (تمثيل) 8

حسن تعليل.. 8

تشخيص (جان بخشي به اشيا) 9

ايهام (به گمان افكندن ) 9

ايهام تناسب... 10

مدعا مثال. 10

لف و نشر. 11

اغراق.. 11

مراعات نظير يا تناسب (رعايت همانندي) 11

تضاد (طباق) 12

متناقض نما 12

تضاد حس آميزي 12

طرد و عكس... 12

بيان. 13

تشبيه (مانند كسي يا چيزي به كس يا چيز ديگر) 13

استعاره 14

حقيقت مجاز اسناد مجازي.. 15

كنايه. 16

منابع و مآخذ  17

   + پارسا هوشمند ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

بيان خاطر

آرايه هاي ادبي

شعر آن هنگام متولد شد كه انسان خود رادر نثر و قواعد آن محصور كرد و آن را تنها در دو بعد زيبايي و حقيقت محبوس ديد، پس از حد قواعد دستوري سر برآورد و آن را با قوانين طبيعي سرشت خود و خيال، هم آهنگ و هماهنگ كرد؛ سپس شروع به پرورش آن نمود. از زماني كه دوباره خود را در زندان ثلاثه ديد، از آن فراتر رفت و تمامي قوانين طبيعي را نيز به كنار زد. دوباره به اصل خود خاك بازگشت اما همچنان سركش ماند.

در خاك كلمات، خيال با عشق جان گرفت پس از آن برگي آراسته مي‌خواست تا با آن به نور، آفتاب مهر بنگرد و با جوشش عواطفش ميوة ذوق بر جهان بپراكند پس بديع زاده شده در شعار معنوي و در دثار لفظ.

   + پارسا هوشمند ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

صنايع بديع

صنايع بديع[1]

مجموعه‌اي از آرايه هاي ادبي است. آرايه هاي ادبي يا صنايع بديع فنها و شگردهايي هستند كه براي زيبايي و آراستن صورت و معني شعر و نثر به كار مي‌روند.[2] به كار بردن صنايع بديع سخن را به سطح والاتري مي‌برد و از صورت سخن گفتن معمولي بيرون مي‌آورد و به آن انسجام و استحكام مي‌بخشد. هماهنگي و هماوايي سخن نيز به سبب به كار بردن شگردهايي از صنايع بديعي حاصل مي‌شود. گاه سبك يك شاعر را از روي چگونگي به كار گرفتن صنايع بديعي در شعر او مي‌توان شناخت. اما نابه جا به كار بردن و زياد توجه داشتن به صنايع بديعي در يك نوشته، از سادگي و رسايي سخن مي‌كاهد و دريافتن مفهوم را دشوار مي‌كند.

توجه به صنايع بديع در سخن، نخست با كوشش كساني كه در لفظ و معناي قرآن كريم و اعجاز كلامي آن پژوهش مي‌كردند آغاز شد.

از اين رو در نخستين كتابهايي كه دربارة بديع نوشته شد بيشترين مثالها از قرآن كريم بود، مانند نوشته هاي عبد الله بن معتز (ف 296 هـ ق). از قديميترين كتابهايي كه در بديع به زبان فارسي نگارش يافت؛ حدائق السحر في دقايق الشعر، از رشيد وطواط، شاعر قرن ششم هجري، است. او در اين كتاب بيشتر به نوشته هاي پيش از خود نظر داشته است. اما معروفترين و مهمترين نوشته‌اي كه اديبان قديم در صنايع بديعي نوشته اند، كتابي است شمس قيس رازي نويسندة قرن هفتم هجري، به نام المعجم في معابيذ اشعار العجم، كه هنوز هم اديبان فارسي زبان در پژوهشهاي خود از آن بهره مي‌برند. در دورة معاصر بسياري از پژوهشگران ادب فارسي دربارة مقاله و كتاب نوشته‌اند كه از ميان آنها استاد جلال الدين همايي (ف 1359 هـ ش) شيوه اي نوتر و منظمتر در توضيح بديع، در كتاب خود به نام فنون بلاغت و صناعات ادبي، به كار برده است.

دكتر سيروس شميسا، استاد دانشگاه نيز در كتاب نگاهي تازه به بديع، ‌كه براي دانشجويان رشته هاي ادبيات تأليف كرده، كوشيده است به بحثهاي علم بديع نظم بخشد.

در علم بديع هم از آرايه هاي لفظي و هم از آرايه هاي معنوي سخن گفته مي‌شود. آرايه هاي لفظي ظاهر شعر را مي‌آرايند و موسيقي و هماهنگي در كلام بوجود مي‌آورند، مانند:

جان بي جمال جانان، ميل جهان ندارد   هر كس كه اين ندارد، حقا كه آن ندارد

حافظ در مصر نخست اين بيت، با تكرار حرف ج شعر را خوش آهنگ كرده است.

 آرايه هاي معنوي به معني شعر و نثر، ‌زيبايي و عمق بيشتري مي‌دهند. مانند:

اي دل ار سيـــل فنـــا بنيـــاد هستــي بركنـد / چون تو را نوح است كشتيبان ز توفان غم مخور

حافظ در اين شعر، يا اشاره به  داستان توفان نوح، به معناي شعر عمق و گسترش داده و ذهن خواننده را به اين نكته متوجه كرده است كه با داشتن راهنمايي آگاه مي‌تواند بر دشواريها پيروز شود.



[1] جميع مباحث بديع معنوي در پنج طبقه تشبيه(همانند سازي)، تناسب، ايهام (چند معنايي)، ترتيب كلام، تعليل و توجيه، قابل بررسي است. يعني زير بناي همه صنايع معنوي يكي از پنج نظم فوق است.

[2] در واقع علمي است كه به بازشناسي آرايه هاي لفظي و معنوي همت مي‌گمارد

   + پارسا هوشمند ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

آرايه های لفظی صنايع بديع

مهمترين آرايه هاي لفظي صنايع بديع

تسميط (به رشته كشيدن)

چهار بخش كردن بيت به طوري كه بخش اول و دوم و سوم (قافيه هاي دروني) هم قافيه باشند و قافية بخش چهارم متفاوت باشد.

در رفتن جان از بدن، گويند هر نوعي سخن / من خود به چشم خويشتن، ديدم كه جانم مي‌رود سعدي

رد العجز علي الصدر[3] يا تصدير(بازآوردن)

آوردن واژه‌اي است در آغاز و پايان بيت كه در لفظ و معني يگانه باشد. اين تكرار تكامل بخش موسيقي شعر است.

آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد به دست/ عالمي دير ببايد ساخت و زنو آدمي                         حافظ

تكرار

هنگامي كه يك واژه بيش از دو بار يا بيشتر در بيتي و بدون نظم تكرار شوند آراية «تكرار» پديد مي‌آيد همچنين اگر حدود 3/1 واژه هاي بيت تكراري باشد. اين آرايه موسيقي دروني مصراع با آن بيشتر مي‌شود.

اي جانِ‌ جانِ‌ جانِ‌ جان، ما نامديم از بهر نان/ برجه، گدارويي مكن در بزم سلطان ساقيا  مولوي

جناس (همسان بودن)

آوردن دو يا چند واژه در سخن كه در تلفظ يكسان و اختلافشان در معني باشد.

چون كه گل رفت و گلستان شد خراب / بوي گل را از كه جوييم از گلاب                         مولوي

دو كلمة همجنس (كه به آن اركان جناس گويند) گاه هيچ گونه تفاوتي جز معني ندارند و گاه علاوه بر معني در يك صامت يا مصوت با هم فرق دارند. ارزش آن به موسيقي و آهنگي است كه در كلام خلق مي‌كند و زيبايي جناس در گرو ارتباط آن با معني كلام است.

انواع جناس[4]

جناس تام يكساني دو واژه در تعداد و ترتيب صامتها و مصوتهاست. ارزش موسيقايي جناس تام در سخن بسيار است.

جناس مركب جناس مركب يا مرفو (رفو شده) از فروع جناس تام است و بر دو نوع است:

1- دو كلمه متجانس، هم هجا (هم وزن) هستند، اما اختلاف در تكيه دارند، يعني يكي بسيط يا در حكم بسيط و ديگري مركب است:

كمند (تكيه در آخر)/ كمند (تكيه در اول)، سلامت (صحت) / سلامت (سلام بر تو)

گفتمش بايد بري نامم زياد/ گفت آري مي‌برم نامت زياد                                 فرصت شيرا زي

زياد اول كثرت را مي‌رساند و زياد دوم  مخفف «از ياد» است .

بنگر و امروز بين كز آن كيان است/ ملك كه دي و پرير از آن كيان بود                      سيف فرغاني

منظور از كيان اول سئوال پرسشي «از آن چه كساني» است و منظور از كيان دوم دوران پادشاهي كيانيان است.

تا قيامت هر كه جنس آن بدان/ در وجود آيد، بود رويش بدان                                       مولوي

قوافي منظومه سحر حلال اهلي شيرازي تماما اين دست است:

خواجه در ابريشم و ما در گليم/ عاقبت اي دل همه يكسر گليم

از گليم اول زيرانداز (نامرغوب) و از گليم دوم عبارت «در گـِل هستيم» اراده مي‌شود.

2- هر دو كلمه متجانس مركب باشند، در اين صورت بدان جناس ملفق يا متشابه گويند.[5]

چون ناي بي نوايم از اين ناي بي نوا/ شادي نديد هيچكس از ناي بي نوا              مسعود سعد سلمان

ناي بي نوا در آخر مصراع اول به معني زندان «ناي» بي ساز و برگ و مفلوك و در آخر مصراع دوم به معني ناي بي آهنگ است.

تبصره 1: گاهي كلمه جناس را (چه مركب باشد و چه مفرد) به دو قسمت معني دار تقسيم مي‌كنند و هر قسمت را جداگانه و در معني مستقل به كار مي‌برند.

قوم گفتندش كه اي خر! گوش دار/ خويش را اندازه خرگوش دار                         دفتر اول مثنوي

تبصره 2: در كتب سنتي شهريار به عنوان جناس ملفق ذكر شده است كه صحيح نيست، زيرا در مثال اول يك مصوت كوتاه اضافه است و در مثال دوم يك همزه و نيز در هر دو مورد، در طرح هجاها اختلاف است. اين موارد را بهتر است ملحق به جناس مركب بناميم:

گوئي كه نگون كرده است ايوان فلك وش را؟/ حكم فلك گردان يا حكم فلك گردان؟ خاقاني

كمال فضل ترا من به گرد مي‌نرسم/ مگر كسي كند اسب سخن به زين به ازين            سعدي (قصايد)

در مثال اول يك مصوت كوتاه و در مثال دوم يك هجاي كوتاه اختلاف است.

جناس ناقص حركتي يكساني دو واژه در صامتها و اختلاف آنها در مصوتهاي كوتاه است. تكرار صامتها مئوسيقي دروني مصراع را پديد مي‌آورد.

جناس ناقص اختلافي(لاحق يا مطرف) اختلاف دو كلمه در حرف(معادل صامتها و مصوتهاي بلند) اول وسط و يا آخر است اين نوع جناس نيز در آفرينش موسيقي لفظي موثر است.

جناس ناص افزايشي(زائد يا مذيل) اختلاف دو واژه در تعداد حروف آنهاست. دو واژه در سه حالت جناس ناقص دارند:

1- اختلاف در مصوتهاي كوتاه (حركتي)

2- اختلاف در نوع حرف(اختلافي)

3- اختلاف در تعداد( افزايشي)

ارزش جناس ناقص به موسيقي لفظي است كه در كلام مي‌آفريند.

اشتقاق

يكساني دو يا چند واژه در دو يا چند صامت است كه همريشگي راستين يا خيالين آنها فراياد مي‌آورند. اشتقاق از عوامل مهم ايجاد موسيقي لفظي است.

توجه زماني دو يا چند واژه آرايه اشتقاق دارند كه هماهنگي داشته باشند، ولي جناس نباشند؛ يعني، اختلاف انها بيش از يك حرف باشد.

به جاي مي سرخ كين آورده اين/ كمان و كمند و كمين آورده‌ايم                                فردوسي

سجع(آواز كبوتر)                                                harmonious cadence

آورده دو واژة هم وزن و هم شكل در پايان دو جمله است، كه نوعي وزن و آهنگ در جمله‌ها به وجود مي‌آورد.

مشك آن است كه خود ببويد، نه آنكه عطار بگويد.

توانگري به هنر است نه به مال، و بزرگي به خرد است نه به سال.                                   سعدي

آراية سجع در كلامي ديده مي‌شود كه حداقل دو جمله باشد زيرا سجعها بايد در پايان دو جمله بيايند تا آراية سجع آفريده شود.

توجه اشتراك حروف ماقبل آخر نقشي در پيدايش سجع ندارد اما در تكميل موسيقي برخاسته از آن موثر است. مانند اشتراك «آ» و «ي» در دو واژة «آيد و نمايد».

انواع سجع

سجع مطرف اشتراك در حرف پاياني

سجع متوازن اشتراك در وزن

سجع متوازي اشتراك در جرف پاياني + اشتراك در وزن

سجع در نثر و در شعر[6] به كار مي‌رود. فايدة آن در ايجاد موسيقي در نثر و افزايش موسيقي در شعر است. سجعي كه به تكلف خلق شود ارزش هنري ندارد. نثر و شعري كه سجع درآن به كار رود، مسجع ناميده مي‌شود.

اول به بانگ ناي و ني، آرد به دل پيغام وي/ وانگه به يك پيمانه مي، با من وفاداري كند          (حافظ)

چنانكه مي‌بينيد شاعر هربيت را به چار قسمت تقسيم كرده و در پايان سه قسمت از آن واژه‌هايي را آورده كه به هم سجع متوازي يا مطرف دارند. اين طريق رايجترين شيوة كاربرد سجع در شعر است.

اگر دو سجع متوازي در جمله اي در كنار هم قرار گيرند صنعت ازدواج به وجود مي‌آيد:

اگر رفيق ِشفيقي درست پيمان باش                                                                          حافظ

به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق                                                                        سعدي

شبي و شمعي و جمعي چه خوش بود تا روز

نظر به روي تو كوري چشم اعدا را                                                                         سعدي

سجع موازنه تقابل سجعهاي متوازي در دو يا چند جمله است كه به هم‌آهنگي آنها مي‌انجامد.

آراية موازنه در شعر شاعراني چون مسعود سعد و سعدي به فراواني يافته مي‌شود.

موازنهاي كه همة سجعهاي آن متوازي باشند ترصيع نام دارد.

واج آرايي (نغمة حروف)                                                     Alliteration

تكرار يك واج (صامت يا مصوت) است در كلمه هاي يك مصراع يا بيت به گونه‌اي كه آفرينندة موسيقي دروني باشد و بر تأثير شعر بيافزايد.

توجه موسيقي برخاسته از واج آرايي صامتها محسوستر است.

درين سراي بي كسي كسي به در نمي‌زند/ به دشت پر ملال ما پرنده سر نمي‌زند                  ابتهاج

اسلوب معادله 

هر گاه شاعر در يك بيت مصرع دوم در تاييد مصرع اول بيايد يعني در قالب مثال يا پديده‌اي حقيقي بيايد گويند.

ملامت از دل سعدي فرونشويد/ موي اندر شير خالص زود پيدا مي شود                             سعدي




[1] جميع مباحث بديع معنوي در پنج طبقه تشبيه(همانند سازي)، تناسب، ايهام (چند معنايي)، ترتيب كلام، تعليل و توجيه، قابل بررسي است. يعني زير بناي همه صنايع معنوي يكي از پنج نظم فوق است.

[2] در واقع علمي است كه به بازشناسي آرايه هاي لفظي و معنوي همت مي‌گمارد

[3] بازگرداندن عجز به صدر يا تكرار عجز در صدر

[4]جناس ناقص، جناس زايد، جناس مذيّل، جناس مركّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مكرّر انواع جناس اند اما به دليل كم اهميتي و اين حقيقت كه بحث در بارة اين آرايه‌ها جز اتلاف وقت نيست به آنها نمي پردازيم.

[5] در برخي از كتب بديعي متأخر در مورد جناس مركب، دقت هايي كرده اند كه در واقع خارج از حوزه بحث هاي بديعي (موسيقيائي) است. مثلاً گفته اند كه اگر طرز نگارش واژه‌ها يكسان باشد جناس مركب مقرون است: كمند/ كمند و اگر شكل املايي به يك گونه نباشد جناس مركب مفروق است: دلبري/ دل بري 

شاهان زمانه خصم بردار كشند/ و آن نرگس بيدار تو بي دار كشند                                (مولانا)

 

[6] سجع در شعر برخلاف نثر همواره در پايان جمله نمي‌آيد بلكه هرجا وزن به شاعر امكان دهد از سجع استفاده مي‌كند

   + پارسا هوشمند ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

آرايه های معنوی صنايع بديع

مهمترين آرايه هاي معنوي[1] صنايع بديع

تلميح (اشاره كردن به چيزي)                                                                     Allusion

اشاره اي به بخشي از داستاني مشهور، آيه حديث، مثَل در شعر يا نثراست.

ارزش آن به تداعيي است كه از آن حاصل مي‌شود. هر قدر اسطوره هاو داستان هاي مورد اشاره لطيف تر باشند تلميح تداعي لذت بخش تري را به وجود مي‌آورد. لازمة بهره مندي از تلميح آگاهي از دانسته اي است كه شاعر يا نويسنده بدان اشاره مي‌كند. تلميحات گاه مراعات نظير اند.

برو طواف دلي كن كه كعبة مخفي است/ كه آن خليل بنا كرد و اين خدا خود ساخت      زيب النسا

تضمين

آوردن عين آيه، حديث، مصراع يا بيتي از شاعري ديگر را اثناي كلام در تضمين گويند. تضمين با ايجاد تنوع سببب لذت خواننده مي‌شود . پديد آورنده ايجاز در كلام است و آگاهي شاعر را از موضوعات مختلف نشان مي‌دهد.

آوردن تضمين در متن اقتباس، درج و .. ناميده مي‌شود. هر قدر تضمين طبيعي‌تر باشد، هنري‌تر است.

 نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت/ متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را؟                 شهريار

ارسال المثل (تمثيل)

كلامي است كه ضرب المثلي را دربر دارد و يا خوذ ضرب المثل است. ارزش يك مثل در جلب توجه شنونده و يا خواننده گاه بيشتر از چندين بيت يا چندين صفحه مقاله است.

مثلها، خلاصه و چكيده حكمت تجربي يك قومند و تاريخچه اي را به دنبال خود مي‌كشند و قدرت تلقينشان خيلي بيشتر از عبارتهاي عادي است.

دل در اين پير زن عشوه ‌گر دهر مبند/ كاين عروسي است كه در عقد بسي داماد است  خواجوي كرماني

حسن تعليل

آوردن علت ادبي و ادعايي است براي امري به گونه‌اي كه توان اقناع مخاطب را دارد اين علت سازي مبتني بر تشبيه است و هنر آن زيبا شمردن يا زشت نمودن چيزي است. با وجود حسن تعليل، واقعي، علمي و عقلي نيست مخاطب ان را از علت اصلي دلپذيرتر مي‌يابد و راز زيبايي آن نيز در همين نكته است. اين آرايه در شعر و نثر به كار مي‌رود.

هر صبح نسيم آيد، بر قصد طواف من/ آهوبرگان را چشم ، از ديدن من روشن       محمد ابراهيم صفا

تشخيص (جان بخشي به اشيا) [2]                                    Personification

اين دو بيت از مرحوم سلمان هراتي، را ببينيد:

پيش از تو آب، معني دريا شدن نداشت/ شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار/ حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت

جرأت داشتن و اجازه داشتن، صفاتي مربوط به انسان هستند ولي شاعر آنها را به شب و علف نسبت داده است. به اين كار، يعني نسبت دادن صفات جانداران به چيزهاي بيجان، تشخيص مي‌گوييم. اين تشخيص، مصدر باب تفعيل است از ماده شخص و معناي آن شخصيت بخشي مي‌شود. ما در كتابهاي بديع و بيان قديم، چنين تقسيم بندي و عنواني نداشته ايم و ادباي ما اين صورت خيال را در حوزه استعاره بررسي مي‌كرده‌اند.

گاهي هم شاعر نه به اشياء بيجان بلكه به حيوانات، صفات انساني مي‌بخشد و يا اشياء بيجان را نه انسان بلكه صرفاً يك جاندار مي‌بيند. حتي در مواردي از حدود اشياء مادي فراتر مي‌رود و پديده هاي ذهني را شخصيت مي‌بخشد. در اين پاره از شعر صداي پاي آب سهراب سپهري، تشخيص در تنهايي، شوق، حس و فكر ديده مي‌شود:

گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي‌چسبانيد.

شوق مي‌آمد، دست در گردن حس مي‌انداخت.

فكر، بازي مي‌كرد

ايهام (به گمان افكندن )                                                         amphibology

آوردن واژه‌اي دريك بيت شعر يا دريك جمله، كه دست كم به دو معني به كار رفته باشد يكي معني تزديك به ذهن و دگري دور از ذهن باشد و با هر يك از معني هاي آن واژه، به شعر و نثر مفهوم تازه اي پيدا كند. دوگانگي معناي اين واژه سبب مي‌شود كه خواننده، به روشني در نيابد كه قصد شاعر كدام معني واژه است و از اين رو، معناي شعر برايش روشن نباشد.

ايهام نوعي بازي با ذهن خواننده است تا نخست به معنايي دل ببندد كه درست نيست بلكه ديگري درست است.

به عقيدة بعضي از پژوهشگران ادبيات، شاعري كه آرايش ايهام را به كار مي‌گيرد، بيشتر به معني دوم، دور از ذهن  كلمه توجه دارد.

ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است/ ببين كه در طلبت حال مردمان چون است           حافظ

در مصرع اول مردم به معناي مردمك چشم است. در مصرع دوم مردمان هم به معناي مردمكهاي چشم و هم به معناي انسان است.

ايهام تناسب

آوردن واژه اي است با حداقل دو معني كه يك معني آن مورد نظر و پذيرفتني است و معني ديگر نيز با بعضي از اجزاي كلام تناسب دارد.

ايهام تناسب با درگيري ذهن بر سر انتخاب يك معني سبب لذت ادبي مي‌شود. تفاوت ايهام با ايهام تناسب در اين است كه در ايهام گاه هر دو معني پذيرفتني است اما در ايهام تناسب تنها يك معني به كار مي‌آيد و معني دوم با واژه يا واژه هالي ديگر يك مراعات نظير مي‌سازد. ايهام تناسب در شعر سعدي و حافظ فراوان است.

هر كس ز خزانه برد چيزي/ گفتند مبر كه اين گناه است

تعقيب نموده و گرفتند/ دزد نگرفته پادشاه است                                                   ايرج ميرزا

 مصراع چهارم، مي‌تواند اين معني را داشته باشد كه «دزد نگرفته خوشبخت است» ولي همين جمله، را به شكلي ديگر نيز مي‌توان معني كرد: "پادشاه، تنها دزدي است كه گرفته نشده!ست و چه بسا كه شاعر خواسته همين را بگويد و به شكلي رندانه سخن را دو پهلو از كار درآورده است.

مدعا مثال

مدعا مثل اين است كه شاعر ادعايي مي‌كند و سپس آن ادعا را با مثالي شاعرانه به كرسي مي‌نشاند. سنايي مي‌گويد:

تو علم آموختي از حرص، اينك ترس كاندر شب/چو دزدي با چراغ آيد، گزيده‌تر برد كالا

مدعا و مطلب اصلي شاعر، ترس از علم بي تعهد است و براي اثبات آن، مثال مي‌آورد; همان گونه كه دزد چراغدار، در دزدي موفقتر است، انسان عالم نيز لغزشي شديدتر دارد. اگر شاعر مدعا را خشك و خالي بيان كرده بود، كلامش برتري خاصي نداشت و از حد يك نصيحت فراتر نمي رفت. مثَلي كه آورده شده، نوعي استدلال شاعرانه با خود دارد و همين ما را به پذيرش وا مي‌دارد.

لف و نشر                                                        involution & evolution

آوردن چند واژه است در بخشي از كلام كه توضيح آنها در بخش ديگر آمده است. رابطة «لف و نشر» مفعول وفعل، فاعل وفعل، مشبه و مشبه‌به، مسنداليه و مسند، اسم ومتمم، اسم و صفت است.

لف و نشر به دو گونه است:

اگر نشر‌ها به ترتيب توزيع لفها باشد مرتب ناميده مي‌شود اگر چنين نباشد مشوش: به هم ريخته است.

لف و نشر مرتب، هنري تر از مشوش است. موسيقي معنوي كه از لف و نشر حاصل مي‌شود به دليل درگيري ذهن براي يافتن ارتباط لفها و نشرهاست.

چه بايد نازش و نالش ، بر اقبالي و ادباري / كه تا بر هم زني ديده، نه اين بيني نه آن بيني؟

اغراق                                                                          exeggeration

ادعاوجود صفتي در كسي يبا چيزي است  كه حصول آن صفت ذدر آن كس يا چيز بدان حد، محال يا بيش از حد معمول باشد.

اغراق از اسباب زيبايي و مخيل شدن شعر و نثر است. شاعر به ياري اغراق معاني بزرك را خرد و معاني خرد را بزرگ جلوه مي‌دهد.

زيبايي اغراق در اين است كه غير ممكن طوري ادا شود كه ممكن به نظر رسد.

اغراق، ذهن خواننده را به تكاپو وا مي‌دارد و اين تلاش ذهني سبب لذت ادبي است. اغراق مناسبترين اسباب براي تصوير يك دنياي حماسي است، بنابراين در شاهنامه و آثار حماسي ديگر از آن بسيار استفاده شده است.

شكرشكن شوند همه طوطيان هند/زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود

طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر/ كاين طفل ره صد ساله مي‌رود                              حافظ

مراعات نظير يا تناسب (رعايت همانندي) 

آوردن واژه هايي است كه در يك بيت شعر كه با هم تناسب و همانندي داشته باشند. اين تناسب مي‌تواند از نظر جنس، نوع، مكان، زمان، همراهي و .. باشد.

مراعات نظير سبب تواعي معاني مي‌شود اين آرايه موجب تكاپوي ذهن مي‌شود در جستجوي همزاد؛ و هر نوع تناسب به شرط آگاهي مي‌تواند ياد آور اين همزاد باشد. مراعات نظير بيش از هر آرايه ديگري در شعر و نثر فارسي به كار مي‌رود.

يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي‌كند/ كسي به كوچه سار شب در سحر نمي‌زند                ابتهاج

تضاد (طباق)

آوردن واژه هايي در يك جمله يا در يك بيت شعر با معنايي ضد يكديگر براي روشنگري، زيبايي و لطافت.

تضاد قدرت تداعي دارد و از اين رو سبب تلاش ذهني مي‌شود.

ور امروز اندر اين منزل تو را جاني زيان آمد / زهي سرمايه و سودا كه فردا زان زيان بيني          سنايي

متناقض نما                                                                             Paradox

آوردن دو واژه با دو معني متناقض است در كلان به گونه‌اي كه آفرينندة زيبايي باشد. زيبايي در اين است كه تركيب سخن به گونه‌اي باشد كه تناقض منطقي آن نتواند از قدرت اقناع ذهني و زيبايي آن بكاهد.

دولت فقر خدايا به من ارزاني دار / كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است          حافظ

تضاد حس آميزي [3]                                                          Syn[a]esthesia

آميختن دو يا چند حس است در كلام به گونه اي كه با ايجاد موسيقي معنوي به تأثير سخن بيافزايد و سبب زيبايي آن مي‌شود.

ببين چه مي‌گويم.

گفتن را با حس شنوايي مي‌توان دريافت اما گوينده از شما مي‌خواهد كه گفتة وي را ببينيد يعني به جاي شنبدن سخن او، به عبارت ديگر توجهي كه به مرحله عالي وضوح يعني بينايي برسد را از شخص طلب مي‌كند.

طرد و عكس

سخني است كه ابتدا به ترتيب سپس معكوس آن بيايد و هدف از آن اين است كه كه سخن اول مفهوم سخن دوم را بيان كند و بالعكس.

هر آتشي گوهري تابنده و سوزنده است و هر گوهري تابنده و سوزندة آتش است.

مي‌گفت، گرفته حلقه در بر / كامروز منم چو حلقه بر در


بيان

از دانشهاي ادبي است و داراي مجموعه‌اي از قواعد است. اين قواعد از روشهاي گوناگون استفاده مي‌كنند. تشبيه، استعاره، مجاز و كنايه[4] از قواعد اين دانش ادبي اند.

تشبيه (مانند كسي يا چيزي به كس يا چيز ديگر)

ادعاي همانندي ميان دو يا چند چيز است. در علم بيان چهار جزء يا ركن دارد كه به آن اركان تشبيه مي‌گويند. اين چهار جزء عبارتند از: مشبه (مانند شده) مشبه به (آنچه مشبه را به آن مانند كرده اند)، وجه شبه (كه ويژگي يا ويژگيهاي مشتر ميان مشبه و مشبه به) و ادات تشبيه (واژه اي كه نشان دهندة پيوند شباهت است). مانند:

يكي نيزه برداشت گيو / چو دندان غول و چو چنگال ديو                                 شاهنامه فردوسي

به مشبه و مشبه به طرفين تشبيه مي‌گويند و در تمامي تشبيهات حضور دارند اما دو جزء ديگر قابل حذف اند. وجه شبه بايد در مشبه به، بارزتر و مشخص تر باشد. براي فهم يك تشبيه بايد به سراغ مشبه به رفت كه مهمترين پايه تشبيه است زيرا وجه شبه از آن استنباط مي‌شود.

نيزه مشبه، چنگال ديو و دندان غول مشبه به، تيزي وجه شبه و چون ادات تشبيه است.

تشبيه در ادبيات براي زيبا و خيال انگيز كردن شعر و نوشته به كار مي‌رود.

تشبيه نه تنها در ادبيات بلكه در گفتگو هاي روزمره نيز به كار گرفته مي‌شود، مانند: داماد مثل شاخ شمشاد است، يعني داماد در استواري و زيبايي به شمشاد تشبيه شده است و از تشبيه براي ساختن اعلانها و برنامه هاي تيليغاتي نيز استفاده مي‌شود.

انواع تشبيه[5]

تشبيه بليغ به تشبيهي كه وجه شبه و ادات تشبيه آن حذف شده است گويند. اين آرايه براي ايجاد تلاش ذهني و لذت ادبي بيشتر و تأثير افزونتر تشبيه به كار مي‌رود به همين سبب رساترين و زيباترين و موقرترين تشبيه است.

اين نوع تشبيه بر دو نوع است:

1- غير اضافي كه مشبه و مشبه به بخه هم اضافه نشده اند.

2- اضافي كه آن را اضافة تشبيهي مي‌خوانند و يكي از طرفين تشبيه به ديگري اضافه مي‌شوند مانند درخت دوستي (مشبه به، به مشبه) لب لعل (مشبه، به مشبه به) و ...

تشبيه مفرد تشبيهي كه مشسبه به آن يك چيز است و صفت يا صفاتي كه وجه شبهند، از همان يك چيز استنباط مي‌شوند.

تشبيه مركب تشبيهي كه وجه شبه در آن از دو يا چند چيز كه با هم آميخته اند، گرفته مي‌شود. در تشبيه مركب، هيأتي به هيأت ديگر مانند مي‌شود؛ يعني طرفين تشبيه دو يا چند چيز يا بيشتر است.

در تشبيه مركب پيوند دو يا چند چيز در مشبه يا مشبه به در طرف ديگر باشند.

اگر حالت تركيب را از هر يك از طرفين تشبيه مركب بگيريم، صلاحيت خود را براي مقابله با طرف ديگر از دست مي‌دهد.

استعاره                                                                          metaphor

در ادبيات به كار بردن واژه‌اي است كه در معنايي به غير از معناي اصلي آن. مثلا هنگامي كه شاعري آدمي دلير و تنومند را سير يا پيل مي‌خواند، استعاره به كار برده مي‌شود.

صف آراي شيري، كمربند پيلي / جهانگير گُردي، سپه كُش سواري

شاعر در اين بيت واژه‌هاي شير و پيل را كه نمايانگر جانواراني زورمند و درشت‌اندام هستند به جاي واژه‌هاي دلير و تنومند به كار برده است تا منظور خود را بهتر به خواننده برساند. استعاره تازه‌اي است عربي به معني عاريت گرفتن. در استعاره حتما بايد ميان معني حقيقي (معني اصلي) كلمه و معني مجازي (معني غير حقيقي) آن پيوند معنايي وجود داشته باشد. اين پيوند را علاقة مشابهت مي‌نامند.

در بيت بالا علاقة مشابهت (پيوند معنايي) شير و پيل با پهلوان زورمندي و درشت‌اندامي است.

در واقع استعاره همان تشبيه است كه همة اركان آن به جز يكي از طرفين تشبيه حذف شده‌اند. در واقع در استعاره مشبه و مشبه به به يگانگي رسيده‌اند اما در تشبيه همانند شده‌اند.

استعاره از تشبيه رساتر و خيال‌انگيزتر است و در برانگيختن عواطف، موثرتر، زيرا خود از درون تشبيبه بليغ كه رساترين نوع تشبيه است، خلق مي‌شود. به همين دليل بارزترين تصوير در شعر غنايي است زيرا مي‌تواند عواطف و احساسات لطيف را بيان كند.

كاربرد استعاره تنها در سخن شاعران و نويسندگان نيست. همة ما ممكن است در گفته‌هاي روزمره استعاره به كار ببريم. مثلا وقتي مي‌گوييم: لولوي سر خرمن، منظورمان شخصي است با ظاهري ترسناك، و وقتي مي‌گوييم نخود هر آش، منظورمان آدمي است فضول و مزاحم. با اين همه، استعاره بيشتر در شعر به كار مي‌رود تا نثر يا در گفته هاي روزمره. استعاره يكي از راههايي است كه شاعران و نويسندگان به وسيلة آن سخن را زيبا و خيال مي‌كنند. با به كار بردن استعاره معني بسيار در كلامي كوتاه بيان مي‌شود. بيشتر شاعران ايران چون فردوسي، مولوي، سعدي و حافظ در شعر خود استعاره به كار برده‌اند. استعاره به طور كلي بر دو نوع است:

1- مصرحه (آشكار) كه تنها مشبخه به دارد و چون از طريق آن مي‌توان به آساني به وجه شبه و مشبه رسيد، در واقع آنها در ذهن اراده مي‌شوند.

غرض از آن اغراق، تأكيد ايجاز محسوس و عيني كردن امور و .. است.

2- استعارة مكينه (كنايي) مشبهي كه به همراه يكي از اجزا يا ويژگي هاي مشبه به مي‌آيد. اين ويژگي، «وجه شبه» يا يكي از «وجه شبه هاي» بين مشبه و مشبه به است. اين جزء يا ويژگي مي‌تواند به مشبه اضافه گردد و يا به آن اسناد داده شود در حالت اول؛ يعني استعارة مكنيه اي كه از اضافه شدن چيزي به مشبه به دست آيد همان است كه در دستور زبان «اضافه استعاري» خوانده مي‌شود.

استعارة مكنيه‌اي كه مشبه به آن «انسان» باشد، «تشخيص يا جان بخشي» نام دارد.

زيبايي استعارة مكنيه در گرو جزئي است كه از مشبه به انتخاب و به همراه مشبه ذكر مي‌شود. استعارة مكنيه از استعاره مصرحه و تشبيه، بليغ تر و موثرتر است زيرا ذهن را براي فهم آن نيازمند دقت و تامل و تلاش بيشتري است.

حقيقت مجاز اسناد مجازي                                                         trope 

حقيقت اولين و رايج ترين معنايي است كه از يك واژه به ذهن مي‌رسد. مجاز به كار رفتن واژه اي است در غير معني حقيق، به شرط وجود علاقه و قرينه.

علاقه پيوند و تناسبي است كه ميان حقيقت و مجاز وجود داردد. اگر علاقه نباشد، مجازي هم نخواهد بود. رايجترين علاقه‌ها عبارتند از:

جزئيه جزئي از يك چيز به جاي تمام آن به كار مي‌رود

كليه تمام يك چيز به جاي جزئي از آن مي‌آيد.

محليه محل چيزي به جاي خود آن چيز مي‌آيد.

سببيه سبب چيزي جانشين خود آن چيز مي‌شود.

لازميه جيزي به دليل همراهي هميشگي با چيزي به جاي آن به كار مي‌رود.

آليه ابزاري جانشين كاري مي‌شو.د كه با آن ابزار انجام مي‌شود.

علايق نامحدودند و نبايد آنها را در شمار خاصي محدود كنيم‌. چرا كه هنرمندان را از خلق مجازهاي نو باز مي‌داريم.

گاه مجاز را با بيش از يك علاقه مي‌توان با حقيقت پيوند داد.

قرينه نشانه اي است كه ذهن را از حقيقت باز مي‌دارد و بر دو نوع است: لفظي و معنوي

مجاز از اين رو در زبان پديد مي‌آيد كه الفاظ محدود و معاني نا محدودند. مجاز زبان را وسعت مي‌بخشد، در سخن موجب ايجاز و مبالغه مي‌شود. تلاشي كه مجاز در ذهن مي‌آفريند راز هنري بودن و زيبايي آن است.

اگر فعلي در معني مجاز به كار رود، «اسناد مجازي» ناميده مي‌شود. مجازي كه علاقه آن مشابهت باشد، «استعاره» است. در واقع استعاره از سويي با تشبيه و از سوي ديگر با مجاز مرتبط است.

كنايه

پوشيده سخن گفتن است دربارة امري، با بيان نشانه، نمونه يا دليل آن امر.

كنايه سبب درنگ خواننده است، ذهن او را به تلاش وامي‌دارد و حالات را براي او محسوس مي‌سازد. كنايه ادعاي خود را با دليل همراه مي‌سازد از اين رو مخاطب توان انكار آن را ندارد و آن را مي‌پذيرد.



[1] آرايه هاي معنوي عوامل پديد آورندة موسيقي معنوي اند. موسيقي معنوي تناسبها و تضادهايي است كه در معني واژه‌ها احساس مي‌شود. . موسيقي در تركيب موسيقي معنوي به معناي وسيع آن به كار مي‌رود كه شامل هر نوع هماهنگي و رابطه اي است كه در ميان واژه‌ها وجود دارد. رابطه هايي چون تضاد، تناسب و ...

[2] اين اصطلاح برابر نهادة استاد ارجمند دكتر محمد رضا شفيعي كدكني است.

[3] معادلي كه استاد شفيعي كدكني براي اين واژه انتخاب كرده اند.

[4] تصرف شاعر در طبيعت«خيال» نام دارد كه «تشبيه و استعاره مجاز و كنايه» صورتهاي آن هستند.

[5] انواع تشبيه عبارتند الز تشبيه مفرد، تشبيه مركّب، تشبيه مطلق، تشبيه مقيّد، تشبيه تفضيل، تشبيه مقلوب، تشبيه جمع، تشبيه تسويه، تشبيه ملفوف و تشبيه مفروق

   + پارسا هوشمند ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

منابع و مآخذ

منابع و مآخذ

http://www.tebyan.net

http://adab.irib.ir

آرايه هاي ادبي (قالبهاي شعر ،بيان و بديع) ، روح الله هادي، تهران، شركت چاپ و نشر ايران، 1375

فرهنگنامة كودكان و نوجوانان ج 2 ،3 ،4 و 7، شوراي كتاب كودك، تهران شركت تهيه و نشر فرهنگنامة كودكان و نوجوانان، (به ترتيب) سالهاي 76 ،76 ، 77 و 80

لغتنامة دهخدا ج 9 ، موسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، بهار 1373

 

   + پارسا هوشمند ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

چرا you در اغلب زبانهاي اروپايي براي دوم شخص مفرد و جمع يكسان است؟

چرا you در اغلب زبانهاي اروپايي براي دوم شخص مفرد و جمع يكسان است؟

در زبان لاتين در اصل دو صورت مفرد tu و جمع vos وجود داشته است كه به دلايلي (كه هنوز مورد ترديد است) صورت جمع براي مخاطب قرار دادن مودبانة شخص، مورد استفاده قرار گرفته است. يك نظر اين است كه دو امپراطور رومي، يكي در شرق، در قسطنطنيه و ديگري در غرب ، در روم حكومت مي كردند و چون مردم هر دو را به طور ضمني همزمان خطاب مي‌كرده‌اند ، براي هر كدام vos را به كار مي بردند. بدين ترتيب ، يك تمايل عمومي به وجود آمد كه هر كس را در مسند قدرت بود با ضمير vos خطاب كنند. بتدريج رسم شد گه طبقة كارگر طبقة اشراف را vos خطاب كنند ، در حالي كه طبقات بالا كماكان افراد طبقة پايين را با tu مورد خطاب قرار مي دادند. در همين حال،  طبقة اشراف به نشانة احترام يكديگر را vos خطاب مي كردند ، در حالي كه طبقة كارگر براي مخاطب قرار دادن يكديگر هنوز از tu استفاده مي نمودند. اين موقعيت زباني نشانگر شرايط اجتماعي بوده است. جامعه اي فئودالي وجود داشته كه در آن اقتدار يك طبقة اجتماعي بر طبقة ديگر بيش از هر چيز اهميت داشته است.

به هر حال، با از بين رفتن فئوداليسم اين ساختار  vos و tu نيز از ميان رفت. بتدريج ( بر طبق يكي نظرات) مردم ديگر احترامي براي كساني كه در مسند قدرت بودند قائل نشدند و در عوض از آنها فاصله گرفتند. بنابراين، vos كه قبلاً نشانة احترام بود جاي خود را به نشانة عدم صميميت داد. tu نشانة دوستي ، صميميت و همبستگي شد. دوستان و كساني كه روابط نزديك داشتند، بدون توجه به موقعيت و قدرت اجتماعي ، يكديگر را tu خطاب كردند. اين وضعيتي است كه امروزه در بسياري از زبانهاي اروپايي كه در آنها دو صورت واژه you  به كار مي رود وجود دارد.

شايد انتقال از «اقتدار» به «همبستگي» تنها يكي از عوامل تبديل vos به tu باشد ، اگرچه عده اي در اهميت آن ترديد كرده اند. اما مشابه اين پديده در نقاط ديگر جهان نيز مشاهده مي شود. براي مثال ، در هندوستان در زبانهاي هندي و گجراتي سابقاً الگوي اقتداري وجود داشته كه در طرز خطاب بين زن و شوهر و برادر بزرگتر و كوچكتر به گونه اي يك طرفه خود را نشان مي داده است . اين مسئله ديگر از بين رفته است و اكنون اقتدار يك شخص نسبت به ديگري كم كم جاي خود را به روابط دو جانبه داده است و اعضاي خانواده هاي هندي يكديگر را با صورتهاي صميمانه you  خطاب مي كنند. 

(كتاب مباني زبانشناسي اثر جين اچيسون نرجمه محمد فائض صص171-173)

 

   + پارسا هوشمند ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۸
comment نظرات ()